محمد باقر شريعتى سبزوارى

229

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

خراسان . يك سال نوبت هرى [ هرات ] بود . نصربن احمد روى به هرى نهاد . آن‌جا لشكر برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و ميوه‌هاى بسيار و مشموماتْ فراوان ، و لشكرى از بهار و تابستان برخوردارى تمام يافتند از عمر خويش . مهرگان [ پاييز ] در آمد و عصير در رسيد . انصاف از نعيم جوانى بستدند . چون امير نصر مهرگان و ثمرات او به ديد عظيمش خوش آمد ، زمستان آن‌جا مقام كردند و چون تابستان در آمد ميوه‌ها در رسيد ، نصربن احمدگفت : تابستان كجا برويم كه از اين خوش‌تر مقام گاه نباشد ، مهرگان برويم . چون مهرگان درآمد گفت : مهرگان هرى بخوريم و برويم . هم‌چنان فصلى به فصلى انداخت تا چهار سال . لشكر ملول گشتند و آرزوى خانمان برخاست . پادشاه را ساكن ديدند ، هواى هرى در سر او و عشق هرى در دل او . پس سران لشكر به نزديك استاد ابو عبدالله رودكى رفتند ، گفتند : پنج هزار دينار تو را خدمت كنيم اگر صنعتى كنى كه پادشاه از اين خاك حركت كند كه دل‌هاى ما آرزوى فرزند همى برد و جان ما از اشتياق بخارا همى بر آمد . رودكى قبول كرد و قصيده‌اى بگفت و به وقتى كه امير ، صبوح كرده بود ، در آمد و به جاى خويش بنشست و چون مطربان فرود داشتند [ باز ايستادند ] او چنگ برگرفت و در پردهء عشاق اين قصيده آغاز كرد : بوى جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى آب جيحون از نشاط روى دوست * خنگ ما را تا ميان آيد همى اى بخارا ، شادباش و دير زى * مير ، زى تو شادمان آيد همى مير ، ماه است و بخارا آسمان * ماه سوى آسمان آيد همى مير ، سرو است و بخارا بوستان * سرو سوى بوستان آيد همى چون رودكى بدين بيت رسيد ، امير از تخت فرود آمد و بىموزه « 1 » پاى در ركاب خنگ [ اسب تندرو ] نوبتى آورد و روى به بخارا نهاد ، چنان‌كه رانَيْن « 2 » و موزه دو فرسنگ در پى امير بردند به « برونه » و آن‌جا در پاى كرد و عنان تا بخارا هيچ جاى باز نگرفت . »

--> ( 1 ) . چكمه ( 2 ) . شلوار ؛ زرهى كه در روز جنگ بدان ران‌ها را مىپوشاندند